
دارد جوان سینه زنت پیر می شود
دارد زمان آمدنت دیر می شود
دارد جوان سینه زنت پیر می شود
وقتی به نامه عملم خیره می شوی
اشک از دو دیده ی تو سرازیر می شود
کی این دل رمیده ی من هم زُهیروار
در دام چشم های تو تسخیر می شود؟
این کشتی شکسته ی طوفان معصیت
با ذوق دست توست که تعمیر می شود
حس می کنم که پای دلم لحظه ی گناه
با حلقه های زلف تو درگیر می شود
در قطره های اشک قنوت شب شما
عکس ضریح گمشده تکثیر می شود
تقصیر گریه های غریبانه ی شماست
دنیا غروب جمعه چه دلگیر می شود
جمعه ام شب شد و گویا خبر از یارم نیست
دل شکست و ز چه رو دلبر و دلدارم نیست
آمدم بر سر بازار به شوق یوسف
جان به کف آمدم ویوسف بازارم نیست
در پی ات ای گل نرگس به گلستان رفتم
دیدم آنجا خبری از گل بی خارم نیست
جز تماشای جمال تو عزیز زهرا
مرهمی بر دل غمدیده وبیمارم نیست
جز تو ای خسرو خوبان که امید همه ای
هیچ کس آگه از این قلب شرربارم نیست
بر در دوست اگر از پی حاجت رفتم
جز تمنای وصال تو مرا کارم نیست
حسن جواهری
در فراق یار
بهر دیدارت مرا آماده کن ای با وفا
تا شوم یارت مرا آماده کن ای با وفا
گوشه چشمی بر دلم انداز یارم تا شود
این دل آوارت مرا آماده کن ای با وفا
ای صفای روح و جانم کی شوم من عامل
امر و کردارت ، مرا آماده کن ای با وفا
ده وظیفه از سر لطف و سخا ای یار بر
عبد بی کارت ، مرا آماده کن ای با وفا
کاش روزی هم شوم مست جمال و عاشق
چشم بیمارت ، مرا آماده کن ای با وفا
شکوه دارم ماه من از هجر و از غم ها و از
این دل زارت ، مرا آماده کن ای با وفا
گریه بر پیراهن ارباب ما گشته مه
هر شب تارت ، مرا آماده کن ای با وفا
گریه کم کن اشنا می بینم آقا خون چشم
گشته دلدارت ، مرا آماده کن ای با وفا
سروده جعفر ابوالفتحی